همیشه از اینکه آبا و اجدادم اینقدر سهل انگار بودند که اون مملکت پیشرفته به یک مملکت ضعیف و توسری خور تبدیل شد حرص می خوردم. فکر می کردم چرا مردم وقتی لیاخوف روس به دستور محمدعلی شاه مجلس رو به توپ بست ساکت نشستند.مگه اون سه شنبه لعنتی دوم تیر ۱۲۸۷ مصادف با ۲۳ جمادی الاول ۱۳۲۶ همه مرده بودند که از مجلسشون دفاع نکردند. یا وقتی یازده مرداد ۱۲۸۸ شیخ فضل الله رو دار میزدند اونهایی که بهش رای داده بودند کجا بودند؟!خیلی چیزا واسم سواله یعنی حتی نمی دونم این اتفاقات خوب بود یا بد! ولی بهشون فکر می کنم و از دست اجدادم به خاطر اینکه در نهایت به اینجا رسوندنمون شاکی می شم.یعنی اگه واقعا اونجور در حق مدرس اجحاف شده که حتی رای خودش رو هم در انتخابات مجلس هفتم سال ۱۳۰۷بهش ندادند هیچکس دیگه ای نمی تونسته بگه رای من کو؟ فقط خودش اعتراض کرده؟!
باز هم نمی دونم خوبه یا بده. اینکه کمتر از دو روز مونده به انتخابات یکی به مردم بگه آی مردم به فلانی ها رای بدهید و اونا باید رای بیارن! به هر حال انتخابات رو کسانی اجرا و نظارت کردند که همان شد که باید ولی به چشمای دختر دو ساله ام که نگاه می کنم ملتمسانه ازش می خوام خودش و بچه هاش منو ببخشند.برای اینکه هیچی نمی دونم. نمی تونم. گیج و مبهوت و شاکی از تاریخ .... به دور دوم فکر میکنم. باز نمی دونم باید برم و دوباره رای بدم یا بهتره که
+
نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 10:23  توسط میثم
|
شمردن بلد نیستم. دوست داشتن بلدم
بعضی وقتها یک نفر را دو تا دوست دارم. بعضی وقتها دو نفر را یکی
چه کنم؟شمردن بلد نیستم. دوست داشتن بلدم!
+
نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 10:19  توسط میثم
|
چند وقت پیش یک دانشمند ایرانی در دانشگاه نیوکاسل طی یک اقدام ناجوانمردانه و غیر اخلاقی موفق به استحصال اسپرم از سلولهای بنیادی مغز استخوان زنانه شد.در پی این اقدام علیرغم توضیحات ایشان مبنی بر اینکه تحقیقات در جهت معکوس نیز در حال انجام است و به زودی گامت جنسی زنانه نیز از سلولهای مغز استخوان مردانه تولید وراهی بازار خواهدشد متاسفانه بر اثر فشارهای روانی و تبلیغاتی جنس مخالف مبنی بر اعلام استقلال و بی نیازی به جنس موافق ،موجی از سرشکستگی و یاس جامعه آقایان را فراگرفت.
خوشبختانه این موج خیلی سریع و با اعلام خبر خوش جدید وزارت بهداشت فروکش کرد. محققان ایرانی توانستند با استفاده از پوست ختنه گاه نوزادان پسر و تشکیل بانک پوست و یکسری کارهای دیگر روشی برای درمان بیماران سوختگی شدید بیابند.این افتخار بزرگ که نشان می دهد مردان تا چه اندازه مفیدند را به همه این عزیزان تبریک عرض می نمایم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 11:26  توسط میثم
|
پارسال همین روزها بود که "کوچا" پنجاه ودو ساله شد .تا اون روز هفده سال و بیست وهفت روز می شد که منتظر بود همسرش "نتانا" از خواب بیدار شه. در تمام این مدت هیچکدوم از افراد قبیله نگفتند :"هی کو بیخود انتظار نکش اون مرده" حتی یک نفر هم نگفت. همه می دونستند که نتانا قبل از اینکه بخوابه به کو گفته بود علیرغم خستگی زیادش سعی می کنه زود بیدار شه و از کو هم قول گرفته بود که بیدارش نکنه. کوچا هم هر چند دقیقه یکبار به قبرش سر میزدتا به محض بیدار شدنش برن گردش.اونا هیچوقت به هم دروغ نمی گفتند.
چند ماهی می شه که دوتایی رفتند و ما ازشون بی خبریم .صبح اون روز که دیدیم کو پیداش نیست حدس زدیم که نتانا باید بیدار شده باشه. رفتیم سر قبرش ودیدیم نتانا بیرون اومده وبا هم رفتن گردش.نگرانشون شدیم ولی رییس قبیله میگه جای نگرانی نیست. میگه اونا هر جا باشن با هم هستند واز هم مراقبت می کنند.تمام افراد قبیله دعا می کنند بهشون خوش بگذره. اونا لیاقت یه گردش خوب رو دارند.
+
نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 14:39  توسط میثم
|
فریاد زد چکاوک :
- نوروز می رسد
تاک برهنه گفت :
گر جان به مژده ی تو فشانم روا بود
اما هنوز ،
سرمای بهمنی ، نشکسته ست
وین برف دیر پای
انگار تا ابد
بر فرق کاج پیر خانه ، نشسته ست :
آن کاروان شادی و گل از کدام راه
در این هوای سرد توان سوز می رسد؟
بید کهن به رقص درآمد که : غم مدار
تا من به یاد دارم 0 نوروز دل فروز
نوروز جاودانی
نوروز مردمی
در وقت خود شکفته و پیروز می رسد!
+
نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386ساعت 19:49  توسط میثم
|
نگفتندش، چو بیرون می کشاند از زادگاهش سر، که آنجا آتش و دود است.
نگفتندش زبان شعله می لیسد پر پاک جوانت را،
همه درهای قصر قصه های شاد مسدوداست.
نگفتندش نوازش نیست، صحرا نیست، دریا نیست0
همه رنج است و رنجی غربت آلود است.
پرید از جان پناهش مرغک معصوم.
پرید، اما کجا باید فرود آید؟
نشست آنجا که برجی بود ، خورده بآسمان پیوند0
در آن مردی، دو چشمش چون کاسه ی زهر.
به دست اندرش چنگی بود، بر آن بسته بیتی چند.
خوش آمد گفت و با گرمی خوش آمد گفت.
به چشمش قطره های اشک نیز از درد می گفتند.
ولی زود از لبش جوشید پستیهای لبخندش،
تفو بر آن لب و لبخند!
پرید، اما دگر آیا کجا باید فرود آید؟
نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لخت.
سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ، اما،
چه داند بی نوا مرغک،
عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت ؟
پرید آنجا، نشست اینجا ، ولی هر جا که می گردد،
غبار و آتش و دود است0
نگفتندش کجا باید فرود آید
همه درهای قصر قصه های شا د مسدود است0
دلش می ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون
{صدف با خویش} دلش می ترکد از این تنگنای شوم پرتشویش0
چه گوید ،با که گوید ،آه،
کز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه مسموم ،
همه پرهای پاکش سوخت0 کجا باید فرود آید ،پریشان مرغک معصوم؟
ما کدوم هستیم؟ مرغک یا آن مرد یا....
+
نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 21:51  توسط میثم
|
نمی دونم این فکر شب کلاهی از نمد رو کی انداخت تو سرمون که این همه مجبور شیم کتابای سفید رو دوره کنیم! امروز صبح که از خواب بلند شدم بازم احساس کردم یه روز تکراری دیگه شروع شد با این اهداف: کار کنم که پول در بیارم که زندگی ام بهتر شه که آینده فرزندم درخشانتر باشه... آینده ای که قراره "من"براش بسازم. آینده ای که باید کار کنه که پول در بیاره که زندگی اش بهتر شه که آینده فرزندش درخشانتر باشه... هیچکدوم هم از "حال"خودمون خیلی راضی نباشیم. نه اینکه بگم نباید تلاش کنیم و باید به حال بچسبیم ولی شاید اگه هر کدوم می تونستیم برای خودمون در همون لحظه ای که هستیم چیزی رو که دوست داشتیم باشه می ساختیم اوضاع فرق می کرد. خیلی چیزا هست که دوست داشتم الآن جور دیگه ای بود. هر کس سر جای خودش بود. احترام هر کس به اندازه لیاقتش بود. افسوس نمی خوردیم که ای کاش هنوز هم فلانی بود و ما خودمون به فلانی بال و پر نمی دادیم . هیچ کس تو مملکت من نمی گفت کاش جای دیگه ای به دنیا اومده بودم.(این آخری رو هر موقع می شنوم انگار فحش شنیدم)بگذریم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 9:9  توسط میثم
|
مدتها پیش وبلاگی به اسم قاصدک داشتم که خودم وخیلی ها فکر می کردند خوبه ولی اونهایی که جور دیگه ای فکر می کردند قاصدک رو فرستادند تو باقالی ها پیش بقیه وبلاگ بدها!
خیلی دوست داشتم دوباره شروع کنم ولی از یه طرف مثل سابق وقت نداشتم ومی ترسیدم اونی که دوست دارم نشه از طرف دیگه مطمئن نبودم که دوباره سرنوشت اولی برای دومی تکرار نشه در نهایت از یه طرف دیگه تشویق وترغیب دوستانی مثل شهاب وهمچنین جنب وجوش برخی جانداران در نواحی خاصی از بدنم باعث شد در این روز بزرگ اینجا رو افتتاح کنم.
اگه سری به ما بزنید خوشحالمون کردید.فعلا خداحافظ
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 9:53  توسط میثم
|