تبليغاتX
نامه بر
اجتماعی، ادبی، طنز
هر روز با انرژی و حرارت می آمدی ولی کسی توجهی نداشت. یک روز که دلت گرفت همه فهمیدند ولی باز هم به یکدیگر سفارش کردند مبادا به تو نگاه کنند.خورشید، دلم برایت می سوزد .
+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 8:3  توسط میثم   | 

کمی بعد آقای براوون به صورت ناشناس و با قطار درجه سه به آنجا سفر کرد. کارگران او را شناختند و وادارش کردند تا نسخه دیگر درخواستشان را امضا کند. روز بعد او در حالی در دادگاه حاضر شد که موهایش را به رنگ سیاه در آورده بود و به زبان اسپانیایی بی عیب و نقصی صحبت می کرد. این بار هم وکلا دست به کار شدند و اثبات کردند که آن مرد،آقای براوون ،مدیر شرکت موز و متولد آلاباما نیست بلکه یک فروشنده بی آزار داروهای گیاهی است که در ماکوندو به دنیا آمده و در همان جا نیز با نام داگوبرتوفونسکا نامگذاری و غسل تعمید شده است.

کمی بعد ،وکلا که با تلاشی جدید از سوی کارگران مواجه شده بودند،گواهی فوت آقای براوون را که به تصدیق چند کنسول و وزیر خارجه رسیده بود به صورت رسمی منتشر کردند. این مدرک گواهی می داد که او در نهم ژوئن گذشته در شیکاگو توسط یک ماشین آتش نشانی زیر گرفته و کشته شده است. کارگران خسته از آن همه پرت وپلا گویی ،از اشخاص صاحب نفوذ در ماکوندو روی گرداندند و شکایت های خود را به دادگاهی بالاتر ارجاع دادند ولی در آنجا هم وکلای تردست ثابت کردند که درخواستهای کارگران فاقد اعتبار لازم است،به این دلیل ساده که شرکت موز هرگز هیچ کارگری را در خدمت نداشته،پیش از آن هم نداشته و هرگز هم نخواهد داشت و همه آن افراد بر پایه نوعی قرارداد موقت  به کار در آن شرکت اشتغال یافته بودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 9:20  توسط میثم   | 

آهنگ خیانت چاووشی که تو فیلم سنتوری خونده رو خیلی دوست دارم همون که میگه

همش دارم فکر می کنم        دست یکی تو دستته

دارم می میرم ای خدا           فکر می کنم حقیقته

خانمم گفت از این آهنگ خسته نمی شی؟ گفتم :"آخه یه جور باهاش همذات پنداری می کنم." گفت:" چرا فکر می کنی من بهت خیانت می کنم؟" گفتم :"به تو که مطمئنم از خودم می ترسم."حقیقتش این فکر که یه روزی به همسرم خیانت کنم و اون بفهمه داره دیوونه ام می کنه همینجوری الکی!

آخه شاید هیچکس ندونه ما چقدر همدیگه رو دوست داریم و همین موضوع باعث میشه ترس از دست دادن همدیگه ما رو به مرز جنون بکشونه. باورش واسه خیلی ها سخته ولی تو این مدت تقریبا مدید پس از ازدواج که وبلاگ نداشتم به خواست او بود. الان هم یواشکی وبلاگنویسی رو شروع کردم چون ازم خواسته اینکار رو نکنم مبادا کسی برام کامنت بذاره که دوستت دارم ومن پاسخ بدم که من هم همینطور! یه درگیری ذهنی مشترک هم داریم اون هم اینه که کی زودتر می میره و اون یکی رو تنها می ذاره و این که در هر حالت اون که مونده دوباره ازدواج می کنه و به یکی دیگه همین حرفا رو می زنه یا نه؟!

ما خیلی بچه ایم؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 9:55  توسط میثم   | 

پارسال همین روزها بود که "کوچا" پنجاه ودو ساله شد .تا اون روز هفده سال و بیست وهفت روز می شد که منتظر بود همسرش "نتانا" از خواب بیدار شه. در تمام این مدت هیچکدوم از افراد قبیله نگفتند  :"هی کو بیخود انتظار نکش اون مرده" حتی یک نفر هم نگفت. همه می دونستند که نتانا قبل از اینکه بخوابه به کو گفته بود علیرغم خستگی زیادش سعی می کنه زود بیدار شه و از کو هم قول گرفته بود که بیدارش نکنه. کوچا هم هر چند دقیقه یکبار به قبرش سر میزدتا به محض بیدار شدنش برن گردش.اونا هیچوقت به هم دروغ نمی گفتند.

چند ماهی می شه که دوتایی رفتند و ما ازشون بی خبریم .صبح اون روز که دیدیم کو پیداش نیست حدس زدیم که نتانا باید بیدار شده باشه. رفتیم سر قبرش ودیدیم نتانا بیرون اومده وبا هم رفتن گردش.نگرانشون شدیم ولی رییس قبیله میگه جای نگرانی نیست. میگه اونا هر جا باشن با هم هستند واز هم مراقبت می کنند.تمام افراد قبیله دعا می کنند بهشون خوش بگذره. اونا لیاقت یه گردش خوب رو دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 14:39  توسط میثم   | 

فریاد زد چکاوک :

-          نوروز می رسد

تاک برهنه گفت :

گر جان به مژده ی تو فشانم روا بود

اما هنوز ،

سرمای  بهمنی ، نشکسته ست

وین برف دیر پای

انگار تا ابد

بر فرق کاج پیر خانه ، نشسته ست :

آن کاروان شادی و گل از کدام راه

در این هوای سرد توان سوز می رسد؟

بید کهن به رقص درآمد که : غم مدار

تا من به یاد دارم 0 نوروز دل فروز

نوروز جاودانی

نوروز مردمی

در وقت خود شکفته و پیروز می رسد!

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 19:49  توسط میثم   |