هر روز با انرژی و حرارت می آمدی ولی کسی توجهی نداشت. یک روز که دلت گرفت همه فهمیدند ولی باز هم به یکدیگر سفارش کردند مبادا به تو نگاه کنند.خورشید، دلم برایت می سوزد .
+
نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 8:3  توسط میثم
|
قرار است این وبلاگ حرفهایم را به آنهایی برساند که نمی دانم کیستند ولی مرا می خوانند. قرار است کاری برایم کند که قبل تر ها قاصدک می کرد بعدترها کبوتر و پستچی.